سيد محمد باقر برقعى
3688
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
. . . و دگر هيچ شاديم ز ياران به وفايى و دگر هيچ * از آينه خواهيم صفايى و دگر هيچ رفتند ملوك ادب از ملك معانى * ماندهست از ايشان رد پايى و دگر هيچ از قافلهء راهى سرمنزل مقصود * بر گوش رسد بانگ درايى و دگر هيچ افسوس كه از دانش و فرهنگ فضيلت * ماندهست بهجا بانگ درايى و دگر هيچ بيرون نپرد از دل هر گرد سوارى * در طبل تهى هست صدايى و دگر هيچ مردان عمل از بر خورشيد گذشتند * ما را چو حباب است هوايى و دگر هيچ از موعظهء بىعملان طرف نبستيم * چون بود فريبى و ريايى و دگر هيچ بازآى به دلجويىام امروز نه آن روز * كز ناى « نوا » مانده نوايى و دگر هيچ انسان باش چرا به صورتى انسان ، به سيرت انسان باش * ببين چسان بود انسان كامل ، آنسان باش چو مهر پرتو فيض از كسى دريغ مدار * سروربخش دل كافر و مسلمان باش كمال مرد به جاه و جلال و شوكت نيست * كمال اگر طلبى مرد جود و احسان باش شبى به كلبهء آشفتگان مسكين رو * ميان جمع پريشان تو هم پريشان باش چو با نوازش مورى توان سليمان شد * تو هم ضعيفنوازى كن و سليمان باش يتيم تا نشود كودك گرامى تو * پدر براى يتيمان زار و نالان باش تو را كه كاخ رفيع است و جامههاى ظريف * به فكر مردم بىخانمان و عريان باش « نوا » گرت بود آماده سازوبرگ و نوا * به حكم عاطفه در فكر بينوايان باش شمع آجين تا كى به رؤياها فريبم خويشتن را * گويم پس از اين تيرگيها ، روشنيهاست شرمنده از خويشم ز بس با خويش گفتم * كز بعد اين ناايمنيها ، ايمنيهاست * * بر سادهلوحيهاى خود خندم كه عمرى * از پشت رنگين شيشهها ديدم جهان را در آخرين حد شكست و ناتوانى * طاق ظفر پنداشتم رنگينكمان را * *